تبليغاتX
روزهای دلتنگی

روزهای دلتنگی


سلام به عزيزترين كس زندگيم روزت مبارك گلم

+ نوشته شده در یکشنبه 24 خرداد1388 8:37 بعد از ظهر توسط دلشکسته |


تصور کن:
درختانی در مه فرو رفته را
با انتهایی ناپیدا
و با آبشاری که دعوتت می کند
تا برهنه شوی
خودت را میان امواجش پرت کنی
و بی اراده
با جریانش
راهی شوی
به سویی که ....
همه نا آشنائی است!

شاید سرت به سنگ بخورد
شاید سفری رویائی در پیش رویت باشد
شاید در میانه راه کوفته و درهم شوی
شاید هم نشوی
شاید
شاید
و بسا شاید های دیگر

اما اگر زنده بمانی
چیزی بزرگ به دست آورده ای:
خاطره ای خوش
از یک ماجراجویی گیج کننده!

و تابلوی همین طبیعت است،
عشق:
با دعوتی که
انتهایش را نمی توان گمانه زد

+ نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388 7:21 بعد از ظهر توسط دلشکسته |


هربام مهربانم شاد باش
مثل یک کوه قوی و پاک باش
مهربانم سرو باش آزاد باش
چون قلندر رهرو و آگاه باش

مهربانم آرزوی من تویی
سرزمین و آنچه می کارم تویی
مهربانم ساز بی نازم تویی
روشنی و خاطر جانم تویی

مهربانم عاشق رویت منم
تا ابد دربدر کویت منم
مهربانم سیم گیتارت منم
مثل آهنگی و رقاصت منم

مهربانم هر کجا باشم تو در یاد منی
برگ در بادم تو رویای منی
مهربانم قدرت فکر منی
کافر شهرم تو ایمان منی

مهربانم شادیم از آن توست
در شب تار, روشنیم دستان توست
مهربانم زندگیم از بهر توست
من ز خود بیگانه ام باگانگیم در راه توست

مهربانم شوق دیدارت مرا دیوانه کرد
در میان شور مستانه مرا افسانه کرد
مهربانم گرمی دستت مرا سرمست کرد
سیرت پاکت مرا در بند کرد

مهربانم زندگیت بی عشق مباد
اشک ماتم در رخت پیدا مباد
مهربانم خاطرت غمگین مباد
مهر یزدان در دلت کمرنگ مباد




 

+ نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388 7:7 بعد از ظهر توسط دلشکسته |


گاهی که رنگ چشمان تو را گم می کنم
 پاییز می شوم
 و باد لهجه ای زرد
 کشان کشان
 هلم می دهم تا سنگسار علاقه
همین کافی نیست که پلک نزنی ، گلم ؟
حالا شب به نیمه های عقربه می رسد
 و من فکر می کنم دیروز سر انگشت پنجره
 روی کدام سطر کوچه بود
 که پاورچین و ساده
به آغوش تو ریختم
 راستی ، کجای شب بودی که خواب زمستان سفید شد ؟
پنجره پیش بینی کرده بود
 مرا که ببوسی برف می گیرد
 حالا در عمق زمستان
کبوتری با آوازی از جنس سیب
روی لب هایم آشیانه کرده
 کبوتری سبز که در ایینه پرواز می کند
چشم به راه کدام واژه از دهان دریایی ؟
 باور کن
 هیچ ستاره ای قبل از آسمان متولد نشده
 نخ بادبادک نگاهت را پایین بیاور
به من نگاه کن
 تمروز پنجم پنجره است
 و من اندازه ی همین آسمان برهنه
دوستت دارم

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر1387 2:51 بعد از ظهر توسط دلشکسته |


بــی احــتـســاب اینهــمـه فاصــلـه و شب های بـیـــــداری
تـمام می شود عـمرم،بی آنکـه لــحظه ای مـال من باشـــی
دنــیـا را به زانــوی گام های آمـــدنـت مـی کـشـانم اگــــر،
بــه کـوچــکـتـریـن مــعنای بـودن هــــم پـای مـن بـاشــــی
چـــه مــی شـــود مــگر،آســـمــان زمـیــن شـو د گـاهــــی
مـن زمـین باشـم،تو قد قطره ای باران آســمـان من باشــی
مـی شـوم هـــزار حـکـایـــت بـــی غـصه بـا خـنـدهی تـــو
مـی خـندم بـه هــزار اگر ،دلیل تبـسمی بر لبان مـن باشــی
ســلام مــــی کـنـــم به هـر واژه کــه از دهـان تـو مـی آیـد!
اگــر بــه کـوتاهـی سـلامیـک آشـنا هـمــکـلام مـن باشـــی
می تـوان شسـت دریـایی به پاکییک قـطره اشـک دلتنگی
می شویـم هزار دریااگر با قـطره اشکی دلتنگ مــن باشـی
هـــمــه حــســاب لـحـظه هــای مـن بـودن و نـبـودن اســــت
نیست میشوم اگر،به باوربودنیک سایه درکنار مـن باشی
 

+ نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387 8:4 بعد از ظهر توسط دلشکسته |


باران
باران نم نم ریز
و من،
در امتداد من، نگاهم و پاهایم
و خیسِ خیابان
و آدمهای هراسان
و چتر
و چتر
و چتر
باران،
باران و اشکهای ناپیدا،
روی گونۀ من.
چه فرصت خوبی،
که هر چه بغض دارم،
در این خیابان خیس بترکانم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مهر1387 2:39 بعد از ظهر توسط دلشکسته |


خسته ام میفهمید؟!
خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.
خسته از منحنی بودن و عشق.
خسته از حس غریبانۀ این تنهایی.
بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت.
بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ.
بخدا خسته ام از حادثۀ ساعقه بودن در باد.
همۀ عمر دروغ،
گفته ام من به همه.
گفته ام:
عاشق پروانه شدم!
واله و مست شدم از ضربان دل گل!
شمع را میفهمم!
کذب محض است،
دروغ است،
دروغ!!
من چه میدانم از،
حس پروانه شدن؟!
من چه میدانم گل،
عشق را میفهمد؟
یا فقط دلبریش را بلد است؟!
من چه میدانم شمع،
واپسین لحظۀ مرگ،
حسرت زندگیش پروانه است؟
یا هراسان شده از فاجعۀ نیست شدن؟!
به خدا من همه را لاف زدم!!
بخدا من همۀ عمر به عشاق حسادت کردم!!
باختم من همۀ عمر دلم را،
به سراب !!
باختم من همۀ عمر دلم را،
به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!!
باختم من همۀ عمر دلم را،
به حراس تر یک بوسه به لبهای خزان!!
بخدا لاف زدم،
من نمیدانم عشق،
رنگ سرخ است؟!
آبیست؟!
یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟!
عشق را در طرف کودکیم،
خواب دیدم یکبار!
خواستم صادق و عاشق باشم!
خواستم مست شقایق باشم!
خواستم غرق شوم،
در شط مهر و وفا
اما حیف،
حس من کوچک بود.
یا که شاید مغلوب،
پیش زیبایی ها!!
بخدا خسته شدم،
میشود قلب مرا عفو کنید؟
و رهایم بکنید،
تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟
تا دلم باز شود؟!
خسته ام درک کنید.
میروم زندگیم را بکنم،
میروم مثل شما،
پی احساس غریبم تا باز،
شاید عاشق بشوم!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مهر1387 2:37 بعد از ظهر توسط دلشکسته |


عاشقی یعنی همین!

اگه خاکستر نشینی، اگه اهل ِ آسمونی،
اگه جنس ِ خود ِ مایی، اگه از مابهترونی،
اگه شاعر، اگه سرباز، اگه قصاب، اگه سارق،
اگه ارباب، اگه زارع، اگه پاروزن ِ قایق،
اگه آهنگر و خرّات، اگه سرگرم ِ تجارت،
یا اگه حتی وزیری، پُشت ِ مسند ِ صدارت،

یه نفر دلت رو می دزده فقط با یه نگاه!
عاشقی یعنی همین، یعنی گناه ِ بی گناه!

بعد از اون روز دیگه از خودت رهایی مث ِ من!
خوش ترانه، خوش طنین ُ خوش صدایی مثله ِ من!
بعد از اون دیگه دلت میشه چراغ ِ راه ِ تو!
غیر از عشقت کسی رو نمی بینه نگاه ِ‌تو!
دنیا تو دست ِ توئه، با هیشکی کاری نداری!
همه ی زندگیت رو به پای عشقت می گذاری!

عاشقی یعنی همین، یعنی گناه ِ بی گناه!
یه نفر دلت رو می دزده فقط با یه نگاه!●


+ نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387 8:57 بعد از ظهر توسط دلشکسته |


هنوز عطر ترو میدن همه روزای تقدیرم
چرا ،منو نمی خوای تو،بگو چی بوده تقصیرم
بدون تو اگه باشم تموم لحظه هام پوچه
هنوزم اسم تو مونده، رو دیوارای این كوچه
هنوزم بهت آینه منو یاد تو می ندازه
مرور خاطرات تو منو به گریه می ندازه
بدون این خنده های تلخ برای حفظ ظاهر بود
تو جشن گریه های من ،فقط ،ستاره حاظر بود
هنوزم شونه دیوار رفیق هق هقم می شه
شبی دیگه بدون تو ،بااشك من سحرمی شه
دوباره فصل پاییزم تواین روزای تنهایی
همیشه خوابتو دیدم ،تو رویا وتو بیداری
هنوزم ساكت وسردن ستاره ها تواین شبها
سكوتش مثل فریاده،هنوز این زخمی تنها

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387 2:50 بعد از ظهر توسط دلشکسته |


  حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:
                 وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی  !


پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود

 

آی...

ناگهان
           چقدر زود
                         دیر می شود!  

 

+ نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387 12:53 بعد از ظهر توسط دلشکسته |